دلم گرفته نپرس چرا................
وای از دست این تنهـایی، وای از دست این دل بهـانه گیر
وای از دست این لحظـه های نفسگیر ،ای خدا بیـا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسـته ام
در حسرت لحظه ای آرامشـم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلـوعی
دوباره ام
همه چیز برایم مثـل هم است ، طلوع برایم همرنگ غـروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیـالم نیست ، عادت کرده ام دیگــر….
عادت کـرده ام از همنیشینی با غمهـا ، کسی دلسـوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گـرفته ، دیگر کسی به سـراغ من نمی آید، تمام فضـای قلبم را تنهـایی پر کرده ، دیگر در قلبم جـای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خـالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شـادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رهـا کند
دلـــم گرفته ….
خیلـــی دلــــــم گرفته….
انگـار عمریست آسمان ابریست و بـاران نمیبـارد…
انگار این بغض لعنتـی نمیخواهد بشکـند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مـانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنهـا مـانده ام
نمیگویم از تنهـایی خویش تا کسی دلـش به حالـم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلـش به درد آید
من که میدانم کسـی نمینشیند به پای درد دلهـایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلـــم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه هــــا ، حس خوبی ندارم به این ثانیه هـا
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهـایم را ، حتی اگـر فریاد هم بزنم کسی نگـاه نمیکند دیوانه ای مثــل من را….
میدانم کسی در فکـر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم
خدایــــــــا خیلی دلـــــم گـــرفته......
برایـم دعـــــا کـن این روزهــــا خیلی نیـــاز دارم کــــه بدانـم بـه یـــاد منی....

دلم گرفته نپرس چرا................
